به اطلاع میرساند نویسنده ی مورد نظر تا چند روزی مطلب نخواهد نوشت و همچون روزهای گذشته فقط یک خواننده فعال میباشد!!
فعلاً...
همیشه فکر میکردم کساییکه زندگیشون پر از اتفاقات جدید هست و مدام در حال گلوله بارون حوادث جدید هستند خیلی کیف میکنند و کلی باید جالب باشه .
هنوز هم فکر میکنم جالبه ولی به این نتیجه رسیدم که جالبیش برای کسیکه بیرون گود نشسته و یا برای خودم وقتیکه یه زمانی از اون اتفاق میگذره!!
چون در لحظه که باشی اینقدر برات استرس و مشکل همزمان پیدا میشه که دیگه وقت نداری به جالبی قضیه فکر کنی چه برسه به اینکه بخوای کیف کنی!!!
یکی از راه های شاد بودن همزیستی با شادی هست! یعنی یه چیزی، یه کسی، یه انگیزه ای و خلاصه یه موردی باشه که به خاطر داشتنش یا به خاطر بودنش یا به خاطر به دست آوردنش حس شادی تو ذهنت ، تو رگت، تو وجودت و حتی تو تک تک سلول های بدنت وول وول بخوره!
من الان این نوع همزیستی رو دارم طی میکنم!
خیلی زود داره پاییز میشه....
میگن شمال هواش بدجوری دو نفره هست! میرم ببینم راست میگن یا نه !!!
ببین قبول دارم که اکثر آدما از کار و محیط کارشون ناراضی هستند ولی خیلی از این اکثریت فقط چون دوست دارن غر بزنند اعلام نارضایتی میکنند!
حالا من نمیدونم واقعا ناراضیم یا فقط محض غر زدنه که همش می نالم ولی به روایت دوستان گویا کار من خیلی بده و کلی هم اعصاب و روان و روح آدمیزاد رو به سایش میبره و نه تنها باعث سابیده شدن اعصاب و روان و روح خودت میشه بلکه مال دوستاتنت رو هم تحت تاثیر قرار میده!!!
مثلا اینجا هفته ای یه ساعت بیشتر کار میکشن از آدم به دلیل اینکه دلشون میخواد،اصلا همینه که هست!
یا ساعت ناهاری و اینا مفهومی نداره.
یا نمیشه و نمیتونم و هر چیزی که با ن باشه نداریـــــــــــــــــــــم!
شرح وظایف کارمندی نداریم و تقسیم بندی کار چرته!
هر کسی بیشتر دستمال به دست باشه و بیشتر برای مدیر داخلیمون بلند بشه در روز و بیشتر براش نقش آبدارچی رو بازی کنه عزیزتره!
و....
با تمام این حرفا من اعتقاد دارم هر محیط کاری سختی خودش رو داره و همیشه هم کارفرماو هم کارمند از همدیگه ناراضی هستند،آدما هم یه چیزی دارن توشون که بعضی وقتا نقش مرض رو داره و اونم هست عــــــــــادت،آدم دوست داره ثبات داشته باشه و تحمل کنه یه سری چیزارو به خاطر اینکه عادت کرده ، به خاطر اینکه حالش نیست دچار تغییر و تحول بشی و ...
اینا رو برای تویی مینویسم که همیشه غرهای منو میشنوی و چهار شاخ میمونی که چرا من هنوز اینجا دارم کار میکنم!!!
1- ماه رمضون ماه شبه، شب استخر رفتن، شب سینما رفتن، شب فروشگاه رفتن، شب رستوران رفتن...کلن همه چی شبونه است.
2- الان دیگه مطمئن میتونم بگم آدم میتونه بیشتر از یکی دوست صمیمی داشته باشه ولی با هر کدومشون تو یه چیز خاص صمیمی تر باشه ولی نهایتا تو فقط یک دوست خیلی صمیمی میتونی داشته باشی که تو همه چیز باهاش شریک باشی!! حالا شاید اگه خیلی شرای استثنایی باشه این یکی بشه دو تا ولی بیشتر دیگه نمیشه که نمیشه!
3- وقتی دوست سر آدم براش شعر میخونه آدم باید چیکار کنه و چی بگه به جز قشنگه؟؟؟؟
4- و آخرای تابستون است و حراج های هفتاد درصد را عشق است!!
5 - استیک با سس قارچ...
امروز فهمیدم میشه دو تا آدم در کنار هم در برخورد اول دو ساعت تمام با عینک آفتابی به هم نگاه کنند و حرف بزنند و بخندن و کل کل کنند و شوخی کنند و اخم کنند و حتی آدمیت کنند!!
کار گروهی خیلی سخته.
کار با بچه های هنری خییلی سخته.
کار با نصاب و کارگر جماعت خیلی سخته.
کار تو تابستون خیلی سخته.
کلاً کار کردن سخته ، سخته ، سختـــــــــــــه!!!
.....
تا 3 مرداد 5 روز فقط مونده تا دوست عزیزم دوباره بیاد تو بغل خودم! به به...
بعضی وقتا داری تو شرکت برای خودت راه میری که یهو دستت می خوره به در و درد میگیره.بعد همین طوری که داری با همکارت حرف میزنی و دستت دردناکت رو گرفتی تو دستت حس میکنی کم کم داره زیر دستت باد میکنه اون قسمت برا ی خودش!اینطوری میشه که خیلی الکی میبینی دستت در رفته و حالا کجا رفته معلوم نیست!!
الان برگشته سر جاش البته!
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که حتماً باید سختی باشه تا آدم حس آسودگی و راحتی بعدش رو با تک تک سلولاش بتونه درک و لمس کنه!
راستش یه جورایی خودم شرطی شدم و وقتی یه موقعیت سخت جلوم پیش میاد همش تو ذهنم هست که خب این شرایط که بگذره و تموم بشه ، راحت میشم و حتی خندم میگیره که چرا اینقدر سخت میگرفتمش و هی اینو به خودم میگم و هی نگاه میکنم ببینم تموم شد یا نه تا بلکه شروع کنیم به خندیدن و نفس راحت کشیدن!!
